دو مجلهی اینترنتی جدید به تازگی به خانوادهی مجلات اینترنتی اضافه شدهاند.
مجلهای اینترنتی «چغوک» که کار بروبچههای خراسانی است و بیشتر به مسائل مربوط به استان خراسان میپردازند؛ و مجلهای اینترنتی «از بودن و سرودن» که در حوزه شعر فعالیت دارد.
۷سنگ برای این دو مجله آرزوی موفقیت و تداوم دارد.
پینوشت: مجله تیک که چند روز پیش شماره اولش منتشر شده است را هم به جمع بالا اضافه کنید.
۷سنگ سیزدهم و باز هم تاخیر! البته ۷سنگ دیروز آماده شده بود، اما بخاطر مشکلات جزیی Host کار به امروز یعنی یکشنبه کشید.
و Close UPی در مورد کتاب اولیها
« میبوسمت ای ماه »، عنوان مجموعه ترانههای حسن علیشیریست که به عنوان اولین کتاب او هفته گذشته توسط انتشارات دارینوش منتشر شد. این کتاب را میتوانید از غرفه دارینوش در نماشگاه بینالمللی کتاب تهیه کنید.
*** *** ***
Close Up شماره آینده ۷سنگ به موضوع «کتاب اولیها» اختصاص دارد. اگر شما هم به تازگی کتاب اولتان را منتشر کردهاید با ما تماس بگیرید تا کتابتان را در این شماره ۷سنگ معرفی کنیم.

سیامک بهرامپرور عزیز همانقدر که شاعر و نویسندهی خوبیست، پزشک خوب و قابلاعتمادی هم هست، چون نسخهای را که سال پیش برای بروبچههای ۷سنگ نوشت، خودش به عنوان اولین نفر پیچید!
به سیامک و گلاره که از جمعه همین هفته زندگی مشترکشان را آغاز کردند، صميمانه تبریک میگوییم و آرزو میکنيم که همچنان و هماره، مهمان سفرهی پر بركت عاشقانههاشان باشيم.
اين هم از اصلاحات! البته فقط بخشی از آن. درگیر اصلاحات بودیم و دو روزی دیر کردیم که البته چیز عجیبی نیست! فعلا خودتان ببینید چه خبر است تا سر فرصت بیشتر توضیح بدهیم.
( آدميزاد، ولو گلآقا باشد، بالاخره گاهی اوقات خسته میشود، علیالخصوص در آغاز فصل تابستان! و هميشه، افسار خستگی، دست خود آدم نيست ...
... اما البته شما دلواپس نباشيد. جای دوری نرفتهايم. لابد اگر زنده بوديم، برمیگرديم و حرف حساب میزنيم و گلآقايی میکنيم و ...
تا خدا چه خواسته باشد. ) (۱)
در مصاحبهای که با استاد منوچهر احترامی داشتيم، استاد گفت: «در فضای بحرانزدهی بعد از انقلاب که جدیترين کارها در قالب طنز، نهايتا به نام فکاهه ارائه میشد و حاصل کار طنزپردازان به نام «فکاهيون» و در فضايی که ژانر ادبی طنز برابر با لودگی و طنزپرداز مساوی تلخک بود، طنزپردازان همه مجبور شدند تا به گوشهای بروند. کسانی مثل من (احترامی) رفتند سراغ نوشتن چيزهايی مثل «حسنی نگو، يه دسته گل» و ... و ظريفترها مثل عمران صلاحی شکستند. تا اينکه صابری همت کرد و باز هم ما پيرمردهای گوشهنشين را گرد هم آورد. خيلیها مثل ابولقاسم حالت، ابوتراب جلی، پرويز شاپور، مرتضی فرجيان و ...» صابری در طنز پشتوانهای سترگ و تجربهای گسترده داشت که شايد تصور نظيری برای آن محال باشد.
صابری سوای سواد ادبی وسيع و بروز قدرتمند در طنز، يك مدير شايسته در عرصهی طنزپردازی نيز بوده. دربارهی آثار او، خصوصا ستون «دو كلمه حرف حساب» در اطلاعات، و سپس راهاندازی هفتهنامهی گلآقا و مانامه و سالنامه و انتشارات و بنيانگذاری موسسهای آبرومند بسيار گفتهاند ... اما علاوه بر اينها گلآقا، هم از نظر فضای فكری و هم از جنبهی اجرايی سالها در برابر كجفهمیها و تنگنظریها ايستاد و رنجها برد تا توانست زير بال و پر خيلی جوانهای نه جويای نام ـ كه جويای جلوهگاه ـ را بگيرد و با هم قد علم كنند. خيلیها که حالا هر کدام وزنهای در عرصهی طنز معاصر شدهاند، در مکتب گلآقا رشد کردند و خودشان را شاگرد صابری میدانند. خيلیها مثل سيد ابراهيم نبوی، ابوالفضل زرويی، سيامک ظريفی، نيکآهنگ کوثر و ... و ... حاصل آنکه بیهيچ شبههای بايد گفت: طنز معاصر به کيومرث صابری مديون است.
... ما که از نوجوانی، خيلی از خندههایمان با نام گلآقا گره خورده است ... فکرش را هم نمیکرديم که روزی برسد که گلآقا ما را به گريه بياندازد ... اما ... حالا انگار با گلآقا بیحساب شده باشيم! اگر صابری با ديدن همسنهای ما بغض میکرد و ياد پسرش میافتاد که در جوانی پرپر شده بود، حالا ما هم با شنيدن نام گلآقا بغض کردهايم و ياد خندههايی میافتيم که تمام اين سالها از ما دريغ شده است، لبخندهايی که نشکفته، پرپر شدند ...
از آنوقت که سرمقالهی آخرين شمارهی هفتهنامهاش را نوشت و نوشت: « احساس كودكی را دارم كه بهترين اسباببازيش را گم كرده، يا كبوتربازی كه میداند تا چند لحظهی ديگر آخرين پرندهاش نيز به صورت نقطهای در افق ناپديد خواهد شد...» دلواپس شديم. از جشنوارهی طنز در مهر 1382 كه نيامد و پيام كتبی داد، همهی ما نگران بوديم ... و تا هفتهی پيش بود که برای ملاقات رفتيم به بيمارستان مهر، گفتند که گلآقا ممنوعالملاقات شده و نديديمش ... و رفت ...
( .. نشد! يعنی توفيقی به حاصل نيامد. نه که به تنهايی رفته باشيم؛ نخير ... جميع اذناب خودش را با اسباب گلآقايی به همراه برديم و رضا نداد و نيامد. همهمان را سنگ روی يخ کرد و به لفظ مبارک فرمود: «نع!» ... مرغش يکپا دارد. عين ارز که فقط يک نرخ دارد. مثل عصای مبارکش که فقط يک آماج دارد!
...
عرض کرديم: يک هفتهی ديگر میآيی؟
فرمود: «نع!» ...
عرض کرديم: يک ماه ديگر؟
فرمود: «نع!» ...
عرض کرديم: پس زاد راه را، توشهی سفر را، رعايت سياق گلآقايی را، و غيره ...! چيزی بگو. حرفی بزن، رهنمودی بده ... د ِ لاکردار! دستگيرمان باش.
فرمود: «نع!» ... ) (۲)
(۱) گلآقا / پنجشنبه ۴/۴/۱۳۷۱
(۲) از ستون دو کلمه حرف حساب / روزنامهی اطلاعات / پنجشنبه ۹/۲/۱۳۷۲